عاشق شدم من در زندگانی بر جان زد اتش عشق نهانی جانم از این عشق بر لب رسیده اشک نیازم بر رخ چکیده یکسو غم او یکسو دل من بر تار مویی در این میانه دل می کشاند ما را به سویی زین عشق سوزان بی عقل و هوشم می سوزم از عشق اما خموشم ای گرمی جان هر جا که بودی بی ما نبودی هر جا که رفتی من با تو رفتم تنها نبودی یکسو غم او یکسو دل من بر تار مویی در این میانه دل می کشاند ما را به سویی كارگاه طراحي قالب
دقايقي تو زندگي هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که مي خواي اونو از رويات بکشي بيرون وتوي دنياي واقعي بغلش کني رويايي رو ببيني که مي خواي،جايي برو که دوست داري،چيزي باش که مي خواي باشي،چون فقط يک جون داري ويک شانس براي اينکه هرچي دوست داري انجام بدي.
سکوتم رو به بارون هديه کردم.تمام زندگي رو گريه کردم.نبودي در فراق شانه هايت.به هر خاکي رسيدم تکيه کردم. كارگاه طراحي قالب
|
|
|








فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد
